مانا علوی، درمانگر تحلیلی
امروزه در روانکاوی معاصر بیشتر تمرکز بر ارتباط بین سوژه و اُبژه است و تمرکز از روی فرد برداشته شده. فروید در ابتدا بر این باور بود که در روانکاوی درمانگر همچون شطرنجبازی است که مهرهها را حرکت میدهد و کار درمان بسته است به نقشی که درمانگر ایفا میکند، اما روانکاوان پسافرویدی تمرکز را از روی فرد برداشتند و روی رابطه گذاشتند.
فرنزی (1873-1933)، روانکاو مجارستانی، جزو اولین روانکاوانی بود که روی رابطۀ دونفره در اتاق درمان تاکید کرد و روانکاوی را از شکل پدرانۀ خود خارج کرد؛ میتوان گفت اگر پدر روانکاوی فروید است، فرنزی مادر آن است.[1] فرنزی در قدم اول تلاش کرد تا درمانگر از موضع منفعلانۀ خود برای دیدن نقاط مردۀ مراجع دست کشد؛ تاکید فرنزی در تعاملات بالینی بیشتر بر ارتباط بینفردی بود. در اینجا درمانگر و مداخلات درمانی در پیشبرد جلسات اهمیت پیدا کرد. در اصل آنچه بین درمانگر و مراجع در جریان بود، اهمیت پیدا میکرد.
پس از آن وینیکات (1896-1971)، روانکاو انگلیسی و از پایهگذاران مکتب مستقل، از نوزاد به صورت مجزا نام نمیبرد، بلکه تاکید او بر مادر و کودک بود. او بیان میکند هیچگاه کودک تنهایی در کالسکه نمیبینیم و همیشه مادری کنار کالسکه ایستاده است[2]؛ درواقع منظور او از این حرف صرفاً حضور فیزیکی مادر نیست، بلکه ارتباطی فراتر مد نظر دارد و تاکیدش بر وجود روانی نوزاد کنار حضور روانی مادر است. او میگوید:
رابطۀ مادر و کودک فضایی پویا است که در آن هم مادر و هم کودک به توسعۀ ذهن کودک کمک میکنند.[3]
پس از آن کوهات، بنیان گذار روانشناسی سلف، روی رابطۀ مادر و نوزاد تاکید کرد و مادر را آینهای میدید که کودک درآن خودی[4] را شکل میدهد.
کوهات:
روابط سلفآبجکتی جوهر زندگی روانی را از تولد تا مرگ تشکیل می دهد… (کوهات 1984، ص. 47).[5]
درواقع هیچ سلفی به صورت مجزا شکل نمیگیرد، بلکه در رابطه با دیگریست که معنا مییابد.
یکی دیگر از کسانی که تمرکز زیادی روی رابطه داشت میچل بود، او از پایهگذاران روانشناسی ارتباطی است. میچل بر این باور بود که فرد به صورت مجزا در محیطی ایزوله بهسر نمیبرد، بلکه این رابطه است که به روان او شکل میدهد.
میچل:
فرد به عنوان یک موجود مجزا نیست که خواستههایش با واقعیت بیرونی در تضاد باشد، بلکه یک میدان تعاملی است که فرد درون آن برمیخیزد و برای برقراری تماس و بیان خود تلاش میکند. میل همیشه در زمینۀ ارتباط تجربه میشود و این زمینه است که معنای آن را مشخص میکند. ذهن از پیکربندیهای رابطهای تشکیل شده است… تجربه به عنوان ساختار از طریق تعامل درک می شود. . . . [صص. 3-41].[6]
این نگاه ارتباطی حتی در دیگر علوم هم اهمیت بسیاری دارد. در فیزیک معاصر هیچ ذرهای بهتنهایی معنا پیدا نمیکند. خلاف نظریۀ نیوتنی، که جرم و انرژی را جدا از هم میدانست، در ابتدای قرن نوزدهم، انیشتین این نظریه را مطرح کرد که جرم و انرژی برابرند. این نظریۀ او انقلابی در علم فیزیک بود. یافتههای اخیرتر هم بر این باور است که حتی حضور مشاهدهگر در آزمایشگاه میتواند روی ذرات اتمی تاثیر داشته باشد. حال باید به این نکته توجه کرد که رابطۀ بینفردی هم همانند اتمها، جدا از بافت و بستری نیست که در آن زیست میکنیم و این بستر و بافت به صورتی ناخودآگاه در روابط ما جریان دارند؛ همچون اکسیژنی که استنشاق میکنیم.
در راستای درهمآمیختگی روابط انسانی با بستری که آن را به وجود آورده میتوان گفت روانکاوی در ذات خود، یک علم هرمنوتیک و تاریخی است (اتوود و استولرو 1984، والاس 1985).[7]در این راستا نمیتوان سوژه را از بستر آن جدا کرد، درواقع عوامل زیادی به رابطۀ بین سوژه و اُبژه معنا میبخشند. یکی از دستاوردهایی که روانشناسی سلف به ما داده این است که درمانگر در طول درمان باید بستری را که بین او و مراجع در جریان است، ببیند. درمانگر باید بتواند در فضایی که مراجع در آن دستوپا میزند و تقلا میکند وارد شود و کنار او در آن بستر شنا کند و برای یافتن مسیر درست گاهی سر از آب بیرون آورد تا موقعیت خود را در آب ببیند.
این نگاه بسیاری از مفاهیم در اتاق درمان را تغییر داد، در این راستا میتوان گفت دیگر مفهوم مقاومت در اتاق درمان مفهومی یکنفره نبود، بلکه درمانگر هم جزوی از این مقاومت محسوب میشد پس دیگر درمانگر هم در شکلگیری ناخوداگاه بیمار نقش داشت. آنچه در اتاق درمان رخ میداد دیگر تنها مربوط به مراجع نبود، بلکه درمانگر هم در به وجود آمدن آن نقشی داشت درنتیجه کنشهای فردی پدیدهای بیناذهنی درنظر گرفته میشود. «بیمار و تحلیلگر با هم یک سیستم روانی منطقی غیر قابل تجزیه را تشکیل میدهند و این سیستم است که حوزۀ تجربی تحقیق روانکاوانه را تشکیل میدهد» (اتوود و استولرو، 1984، ص.64).[8] واکنشها و بنبستهای درمانی منفی که قبلاً به عنوان مکانیسمهای درونروانی مجزا دیده میشد، اکنون ریشه در پیوندها و تفکیکهای ناشناخته بینذهنی درک میشوند که ناخودآگاه بیمار و تحلیلگر را سازماندهی میکنند.
حال از خود میپرسیم همۀ اینها چگونه به عکس ارتباط پیدا میکند. شاید در اینجا بهتر باشد به سراغ مرگ مولف برویم.
مرگ مولف
اولینبار رولان بارت این نظریه را مطرح کرد. این نظریه، که نظریهایست ادبی، روش سنتی نقد ادبی را به چالش میکشد. در روش سنتی، زندگی و هدف نویسنده جدا از برداشت مخاطب اهمیت پیدا میکند. درواقع اثر بهتنهایی معنا پیدا نمیکند، بلکه این مولف است که به اثر معنا میبخشد. نظریۀ مرگ مولف سعی کرد مولف را از اثرش جدا کند و از این منظر فضای بین مخاطب و اثر است که معنا پیدا میکند.
از نگاه بارت هنگامی که یک متن ادبی را میخوانیم درواقع با نوشتهای روبرو میشویم که چندین صدا را دربرگرفته است و هیچگاه نمیتوانیم به منشا آن پی ببریم. ما به عنوان مخاطب، بر اساس تجربۀ زیستۀ خود یکی از این صداها را میشنویم. در واقع این بستر ارتباطی بین مخاطب و اثر است که به اثر معنا میدهد و ما بر اساس زیست خوداست که به یک اثر معنا میبخشیم. در گذشته تصویری که از ادبیات ارائه میشد، بهشدت بر نویسنده، شخص او، تاریخچهاش، سلیقه وعلایقش متمرکز بود. بارت منتقد این نگاه بود که: همیشه توضیح یک اثر در فردی دیده میشود که آن را خلق کرده، انگار از طریق تمثیلهای کموبیش شفاف داستانی، همیشه در نهایت صدای یک فرد، یعنی نویسنده است که «راز» خود را فاش میکند. (رولان بارت، 1967).
مالارمه از شاعران و منتقدین قرن 19 فرانسه بود که شعرهایش به دلیل ساختار غیرمعمول و استفاده از نمادگرایی مشهورند. در نگاه او این زبان بود که جدا از نویسنده معنا پیدا میکرد. در نگاه او این زبان است که سخن میگوید نه نویسنده.
بارت معتقد بود: گفتار ذاتاً فاقد ماهیت ثابت یا منشأ مشخص است و بدون اتکا به هویت گوینده عمل میکند. او بین «سوژه» (موجودیتی انتزاعی و وابسته به زبان) و «شخص» (هویت عینی و انسانی) تمایز قائل بود.
در یک اثر کلاسیک نویسنده گذشتۀ یک متن قرار میگیرد و برای فهم یک اثر ادبی باید گذشتۀ آن را بررسی کرد، اما در متن مدرن نویسنده همزمان با متن خلق میشود. گویی اثر اینجا و اکنون خلق میشود و هیچچیز ازپیشتعیینشدهای وجود ندارد.
حال سوالی که در ذهن مطرح میشود ارتباط متن با روانکاوی است. لکان، روانکاو فرانسوی، معتقد بود زبان بهعنوان ساختاری است که هویت فرد را شکل میدهد. از نگاه لکان زبان چیزی فراتر از ابزاری برای ارتباط است؛ زبان در واقع ساختارهای روانی و اجتماعی را شکل میدهد که فرد نمیتواند از آن فراتر رود.
حال به ابتدای متن بازگردیم و در آنجا به این اشاره کردیم که روانکاوی از شکل یکنفرۀ آن خارج شده و بستر و ارتباط دونفره در اتاق درمان اهمیت یافته است. در روانکاوی معاصر ما بیش از هر چیز بر اینجا و اکنون تاکیید میکنیم، درواقع در روانکاوی کلاسیک نمیتوانیم فرد را جدا از گذشتهاش بنگریم، ولی در روانکاوی دونفره بستر ارتباطی اهمیت بیشتری پیدا میکند. آنچه بین مراجع و درمانگر در جریان است به آنچه گفته میشود معنا میدهد همانطور که در یک متن مولف از اثرش جدا میشود و آنچه بین خوانندۀ اثر و متن در جریان است به آن معنی میدهد.
پنگتوم و استادیوم
رولان بارت نگاه ویژهای به عکاسی داشت. او بیشتر نظریاتی دربارۀ عکاسی داشته که از اهمیت بسیاری برخوردار است. دو اصطلاحی که او دربارۀ عکاسی مطرح کرده پنگتوم و استادیوم است.
استادیوم کلمهایست یونانی. بارت معتقد بود هنگامی که ما به یک عکس مینگریم جدا از هدف عکاس، معنایی از آن عکس در ذهنمان پدید میآید. در اصل ما با نگاه به یک عکس احساساتمان برانگیخته میشود که میتواند متاثر از یک فرهنگ اخلاقی، سیاسی باشد یا یک رخدادی کاملاً شخصی. استادیوم شکلی از توافق دستهجمعی است، البته هیچ خوداگاهی در آن نیست؛ توافقی ناخوداگاه ما را به سمت رخداد یا اتفاقی میکشاند که همۀ ما بر سر آن همپیمان شدهایم. گویی تجربۀ زیستۀ دستهجمعی ماست.
در پنگتوم این خصیصه معنایی شخصی به خود میگیرد. گویی عکس از قاب بیرون میآید و به روان ما چنگ میزند و معنایی برای ما مییابد. هم در پنگتوم و هم در استادیوم خبری از عکاس نیست. این عکس و مخاطب هستند که با هم معنایی میسازند. در استادیوم معنای همگانی عکس روان همه را درگیر خود میکند و در پنگتوم این معنای فردی است که بین مخاطب و عکس شکل میگیرد. در اینجا عکاس مرده و ما با خود تصویر در ارتباط هستیم.
خلاصه
در آخر باید به دونفره شدن فضای بین سوژه و ابژه بازگردیم. امروزه در بیشتر نظریات فرض بر این است که این مخاطب است که به یک چیز معنا میبخشد و حضور ما، چه فیزیکی و چه روانی، بر معنیای که به یک اثر می دهیم تاثیرگذار است. ما در بستری تاریخی، فرهنگی و سیاسی معنا پیدا میکنیم و با دیدن یک عکس بر اساس همین تجربۀ زیستۀ خود به آن معنا میدهیم. حال این میتواند معنایی جمعی باشد که نتیجۀ یک تجربۀ همگانی است یا یک معنای شخصی که مربوط به زیست شخصی خودمان میشود. ما وقتی به یک عکس مینگریم در سطح ظاهری آن چیزی را میبینیم که در عکس وجود عینی دارد ولی برداشت ما از عکس جدا از هدف عکاس به تجربۀ شخصی و روان ما بازمیگردد. ما نمیتوانیم با یک عکس یا یک اثر به ذهن خالق آن بیاندیشیم چون چیزی که میبینیم، میشنویم یا میخوانیم جدا از ناخوداگاه ما و به شکل خالص معنا نمییابد.
این در روانکاوی معاصر هم دیده میشود. دیگر گفتههای مراجع به صورت خالص نیست، بلکه درمانگر هم در آن دخیل است. در هر جملهای که میشنویم بستر ارتباط دونفرۀ خود را باید لحاظ کنیم و به این بیاندیشم که مراجع در حرفهایش چه پیغامی به درمانگر میدهد و این بودن من است که منجر شده تا این تداعیها شکل بگیرد. آنچه ما در اتاق درمان میشنویم جدا از ناخودآگاه ما نیست. گویی مراجع و درمانگر در سطح ناخوآگاه با هم تعامل دارند.
منابع
Stolorow, R. (1994). The intersubjective context of intrapsychic experience. In Intersubjective perspective (3-14). Rowman &Littlefield Publishers.
Hainer.M: The Ferenczi paradox: His importance in understanding dissociation and the dissociation of his importance in psychoanalysis. IN: The Dissociation Mind in Psychoanalysis.
Roland Barthes/ The Death of The Author (1967)
Roland Barthes / Camera in Iucida: reflection on photography
[1]. In fact, it was said that if Freud was the father of psychoanalysis, Ferenczi was the mother (Hoffer, 1991, p. 466; Rentoul, 2010, pp. 55ff.).
[2]. There is no such thing as a baby—meaning that if you set out to describe a baby, you will find you are describing a baby and someone. )The Maturational Processes and the Facilitating Environment(.
[3]. The mother-infant relationship is a dynamic space in which both mother and infant contribute to the development of the infant’s mind.
[4]. Self
[5] .Self-selfobject relationships form the essence of psychological life from birth to death . . .” (Kohut 1984, p. 47).
[6]. In this vision the basic unit of study is not the individual as a separate entity whose desires clash with an external reality, but an interactional field within which the individual arises and struggles to make contact and to articulate himself. Desire is experienced always in the context of relatedness, and it is that context which defines its meaning. Mind is composed of relational configurations. . . . Experience is understood as structured through interactions. . . . [pp. 3-41[
[7]. Psychoanalysis, in its essence, is a hermeneutic and historical science (Atwood and Stolorow 1984, Wallace 1985).
.[8] Patient and analyst together form an indissoluble psychological system, and it is this system that constitutes the empirical domain of psychoanalytic inquiry” (Atwood and Stolorow 1984, p. 64).